گذشتن از خوان هشتم

ژوئن 28, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

  

 بشنويد   

 

 

كسي گفته بود بيايم

كسي گفته بود اگر بيايم؛

گياه و آدم و پرنده و آهو را

              خواهم شناخت

و ساحل و صدف و آسمان را

                  خواهم فهميد.

براي نوشيدن شبنم

كسي از دورها مرا مي‌خواند؛

آمدم

بايد مي‌آمدم.

 

صداي من آيا مي‌رسد به كسي؟

فرياد فروخفته‌اي اگر مي‌شنويد

                         نترسيد!

كسي هست دست مرا…؟

 

كويرها، درياها

كوه‌ها و رودها و جنگل‌ها

دشت‌هاي بي‌شمار پشتِ سرم

تا به خوانِ هشتم رسيده‌ام؛

اين مرداب.

 

بيدار بودم و نبودم

كه مرداب مرا ربود.

ريشه‌هاي سرگردان

سركشيده از هر سو

پيچيده دور تا دور تن‌ام؛

گرسنگان عهد عتيق،

ماران موذيِ مرموز.

 

خواب نمي‌بينم

كابوس نيست اين؛

مجسمه‌اي باستاني را مي‌مانم

سري شناور

با پلك‌هاي بسته‌ي سُربي.

تنديسي از گِل

ايستاده در باتلاق

نفس مي‌كشم هنوز.

 

سرخوشانه و كولي‌وار با ترانه؛ بدرود تاجيكستان!

ژوئن 7, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

بدرود سرزمين خاله‌زاده‌هاي مهربان! بدرود تا ديداري دوباره، اگر دست دهد!  تاجيك‌ها براي بدرقه مي‌گويند: “راه سپيد!” و در اين چند روزه، هركدام‌شان را كه ديده‌ام، همين را گفته است. دل‌ام روشن باشد كه دختر خاله‌ها و پسر خاله‌هاي تاجيك‌، براي‌ام سپيدي راه خواسته‌اند. پس با اين آرزوي خوب از سوي آنان و با همين دل‌خوشي، سرخوشانه مي‌روم. كدام “كولي” گاه رفتن و كوچ و دل‌كندن، با اشك و آه و ناله رفته است كه من؟

گله از روزگار و آه و ناله را دوست ندارم. پيشينيان هم گفته‌اند كه اشك و آه، گاه سفر يا پشت سر مسافر، شگون ندارد؛ پس خودم هم بدشگوني نمي‌كنم. از سوي ديگر، سرخوشي براي كولي، شايد گونه‌اي درمان است. پشت اين سرخوشي، دردي هم اگر هست كه هست، درمان‌اش تنها همين سرخوشي كوليانه است و رفتن و رفتن و بازهم رفتن. درد خستگي پاها، نمي‌گذارد دردهاي انبار شده در دل، آوار شود و از پاي درآورد كولي را. كولي اگر هم دل ببندد به كسي يا جايي، مي‌داند دير يا زود، نه اين‌كه خودش بخواهد دل بكند؛ كه دل‌اش را چون خيمه‌اش ازجا مي‌كنند!

درست يك سال پيش بود كه دل‌ به‌ناچار از سرزمين مادري كنده شد؛ راه افتادم و افسار دل را رها كردم تا رسيد به سرزميني كه زمين خاله‌زاده‌ها بود. حالا هم از روي ناگزيري كاري، چند ماه در جاي ديگري خواهم بود و پس از آن را ديگر خودم هم نمي‌دانم كه كجا! 

بيش‌تر اگر بخواهم از اين درددل‌ها بنويسم، مي‌شود همان گله از روزگار يا آه و ناله‌ي پشت سر مسافر كه شگون ندارد. پس، بس‌مي‌كنم و تنها مي‌ماند سپاس و ستايش براي تاجيكان و غزل “ترانه” را هم كه بسياري اين‌جا شنيده‌اند و آن‌جا خوانده‌اند ؛ با صداي خودم، پيشكش مي‌كنم به پيشگاه دختر خاله‌ها و پسر خاله‌هاي تاجيك مهربان‌ام؛ كه مي‌دانم غزل دوست دارند.

 

راستي؛ نه‌تنها آن دوست تاجيك كه اجازه مي‌خواست براي اين‌كه يكي از خوانندگان آن‌جا روي اين شعر آهنگ بگذارد و بخواند، بلكه هركدام از ديگر خوانندگان يا آهنگسازان تاجيك نيز از سوي من اجازه خواهند داشت.  اين شعر از آنِ همه‌ي تاجيكان است؛ “من و هيچ و همين غزل‌واره”. سخن پاياني اين‌كه؛ بدرود، سرخوشانه و كولي‌وار، با ترانه!

 

(بشنويد Бишнавед)

 

ترانه

  

دل‌ام امشب ترانه مي‌خواهد

غزل عاشقانه مي‌خواهد

دل‌ام امشب بهانه مي‌گيرد

عشق را بي‌بهانه مي‌خواهد

يك پرنده كنار پنجره‌ات

آمده آب‌و‌دانه مي‌خواهد

آن مسافر كه خسته و تنها

هم‌سفر تا كرانه مي‌خواهد

مرد آوازه‌خوان كولي مست

يك “بفرما به خانه” مي‌خواهد

يك نفر سيب سرخ آورده

بوسه‌ي نوبرانه مي‌خواهد

در نگاه‌ات نگفته مي‌خوانم

عاشقي را نشانه مي‌خواهد

من و هيچ و همين غزل‌واره

و دلي كه ترانه مي‌خواهد. 

  

تندباد

می 13, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

 

 

سكوت
برهوت
بي‌باد
بي‌باران؛
بيابان وُ
تا بود بيابان
بوته وُ
روزها گذران
تا بود گذران.

يك شب
نسيم رقصيد
بوي بابونه و بهار و بنفشه
در برهوت پيچيد.

نسيم
بي‌تاب
باد؛
تاب مستانه
تندباد؛
هم‌چنان رقصيد.

ابر آمد
چشم ماه را پوشاند
پنهان ماند
آن چه بود
آن چه باد
آن چه بادا باد.

باد بوته را بوسيد
بوته هم رقصيد
با باد
با تند باد
تندتر
تندتر و تندتر
زير تاريكْ روشنِ تندر.

رقص بوته و توفان؛
لحظه‌اي تاريك
تندري ديگر
بوته
اما نيست
باد
ناپيدا.

استانبول/ اردي‌بهشت هشتاد و پنج

 

تا آب و آبادي و نان و بوسه و لبخند

آوریل 29, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد
 
 
  

 

پاسخ ناله

نه گلوله وُ

حجامت

سپرده به تاريخ؛

زالو

تنها نامي

براي يك فيلم مستند.

 

روزي ‌كه

مرهم دست‌هاي ترك‌خورده

شكوفه‌هاي گيلاس باشد،

لبخند

به همه برسد

و سفره‌ها

پر باشد از نان و بوسه؛

“سارا” انار خواهد داشت.

 

خسته كه نيستي؟

براي‌ات

ترانه خواهم خواند

تا برسيم

به آب و آبادي.

   

 

بود وُ نبود

آوریل 13, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

 

سفري كه نبوده

نرفته‌اي؛

خواب مي‌بينم خواب ديده‌ام

رفتن تو را.

 

قهوه‌خانه‌ي گذر تجريش،

انگار نه انگار

سال‌هاي سفر؛

“سيدعلي صالحي” كه هست،

تو هستي،

هنوز

“ري‌را” هست.

 

دريا كه هيچ؛

پياله هم نيست

دل من.

اشك‌هاي‌ام را پاك مي‌كني؛

تاريخ

آغاز مي‌شود.

 

اگر نبودي،

ري‌را نبود؛

چشم‌هاي ما

خواب‌هاي خيس مي‌ديد

زير باران.

 

چه روزگار خوبي!

تو هستي،

ري‌را هست،

گذر تجريش؛

گيريم سيدعلي نيست،

من نباشم،

قوري‌هاي پر از چاي

جاي ما خالي!

 

 

آستانه‌ا‌ي براي آتش‌بس

آوریل 10, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد
 
 
   

بگذاريم

صدا

به صدا

برسد.

 

تفنگ‌ها به زمين،

تانك‌ها بايستند،

توپ‌ها خاموش!

  

شاعر ما مي‌خواهد

تازه‌ترين شعر‌ سپيد خود را

بخواند.

  

كلمه؛ تنها كلمه

آوریل 1, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد
   
 

آمده‌ام
دنبال چيزي بگردم
كه مال خودم بوده است؛
چهار باغچه پر از لاله‌عباسي
و بوي اطلسي‌ها
كه غروب درآميخته بود با طعم بستني.
چهار باغچه
چارسوي حوض بزرگ خانه‌ي ما.

من
رد پاي مادرم و “مادرجان” را جست‌و‌جو مي‌كنم
كه از روضه‌ي زنانه برمي‌گردند؛
پر چارقدشان نقل و نبات گره زده‌اند
و آجيل مشكل‌گشا
كه در دستان كوچك من
بوي خاك و توپ و خاطره مي‌گيرد.

رهايم كنيد!
مرا با پزشك عبوس بيمارستان چه‌كار؟
اشتباه مي‌كنيد
پيشنهاد مرا بپذيريد!
اين دوا و درمان با مزاج شما سازگار نيست.
شما به شربت گل ختمي نياز داريد
و جوشانده‌ي مرزنگوش و بابونه.
بگوييد آزاد بگذارند مرا
من
آمده بودم
دنبال چيزي بگردم.

اگر پدر زنده بود؛
قلم و قلم‌تراش و دوات داشت
و به شما سرمشق مي‌داد
ده بار بنويسيد:
“دانا ادب دارد.”
پس مي‌دانستيد
هيچ نسخه‌ي بدخطي
هنر پست مدرن نيست،
سپس
شعر سپيد مرا به آواز همايون مي‌خواند وُ
من آرام به خواب مي‌رفتم
و شما مي‌فهميديد
كه طرح ژنريك هم ترجمه‌ي درستي براي درمان نبوده است.

عالي جناب!
نگهبان بيمارستان
شعرهاي مرا سانسور مي‌كند
تا پرستارها نفهمند
براي جراحي قلب باز
نيازي به بيهوشي با گلوله نيست
و كلمه؛
تنها كلمه،
هزاره‌ي سوم را نجات خواهد داد.

دست‌هاي مرا باز كنيد!
و اين چسب لعنتي
كه دهان مرا دوخته است!
حال من امروز بهتر از هميشه است؛
من به جست‌و‌جوي
دفتر مشق‌هاي كودكي‌ام
آمده‌ام.

(اين شعر، پيش از اين و در ماهنامه‌ي “نامه”،ويژه‌نامه‌ي ادبيات امروز به‌چاپ رسيده است.)

نوروز

مارس 20, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد
                       
 
 
  

آب و آيينه
سفره‌اي از
شراب و شعر و شيريني
سيب و سبزه و سمنو؛
بهار پشت پنجره است.

 

تنهايي‌ام را مي‌تكانم
آبي به چهره
نگاهي در آيينه،
آميخته
زمين با من،
مي‌پيچد
آواز سرنا و دهل در آسمان؛
روز نو
آغاز مي‌شود.

 

 

نوروز سياوشان

مارس 17, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد
                                                            

  

در آستانه‌ي چارشنبه‌سوري و نوروز و بهار، خوانش شعر “نوروز سياوشان” ‌را با صداي خودم پيشكش‌ مي‌كنم كه مي‌توانيد پيوند “بشنويد” را پي‌بگيريد و گوش كنيد، اگر بخواهيد و اگر هم خواستيد، مي‌توانيد آن‌را پياده كنيد.

اين شعر، پيش‌تر در شماره‌ي اسفندماه ۱۳۸۳در ماهنامه‌ي “نامه” به‌چاپ رسيده است و يك‌بار هم آن را در وب‌لاگ پيشين من خوانده‌ايد كه اگر بخواهيد، مي‌توانيد بازهم در همان‌جا بخوانيد؛ پيوند آن‌را هم در پايين نوشته‌ام.

تنها مي‌ماند بگويم اين‌كه اين شعر را پيشكش كرده بودم به پيشگاه “قاسم سعدي افشار”، بزرگ هنرمند سياه‌باز و نيز همه‌ي سياه‌بازها و حاجي فيروزها. به‌تازگي شنيده‌ام كه قاسم سعدي افشار، داغدار است در اندوه ازدست‌دادن همسرش. كار شايسته‌اي مي‌شود اگر كسي يا كساني از شماها كه در تهران هستيد، بتوانيد در اين نوروز به او سري بزنيد كه فرهنگ ما وام‌دار همين هنرمنداني است كه زود هم فراموش‌شان مي‌كنيم و آن‌ها مي‌مانند با ناداري و روزهاي سخت ازكارافتادگي و يك‌دنيا دل‌مردگي.

 

 

 

بخوانيد


 

بهار خاكستري

مارس 7, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

يك پياله چاي سرد
فرشي از كاغذ‌هاي مچاله
شعرهاي گم‌شده
ميان تارهاي عنكبوت؛
دريغ از يك غزل
يا
چيزي
براي شادماني كودكان پامير
ايلام
بلخ و بخارا.

نمي‌پرسي از دست‌هاي خالي
مي‌آيي
بي‌آن‌كه بداني
يا كه بخواهي بداني.

اگر شقايق بخندد
بنفشه پيچ و تابي بخورد
و پسرك قشلاق
از ياد ببرد يخ‌بندان زمين را
چه بگويم؟
نيا،
بيا!

شاعر ناتمام

فوریه 27, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

نه اين‌كه بخواهي روزگار سياه شود
يا پيشِ پا تاريك؛
بازيگوشي مي‌كني وُ
پنهان مي‌شوي پشت يك تكه ابر
آن هم در اين گذرگاه باريك
كه راه به دره مي‌برد.

بگذار براي بعد!
اين روزها هيچ حوصله ندارم كه بميرم
پيش از آن‌كه آخرين شعرم را گقته باشم.
تازه!
تو هم مجبور مي‌شوي
به‌جاي پاك‌نويس كردن شعرهاي سپيدت
لباس سياه بپوشي وُ
بيايي گورستان
براي تشييع جنازه‌اي كه من‌ام
و جواب‌هاي بي‌معنا بدهي به اين و آن
كه يك‌ريز خواهند گفت:
روان‌اش شاد
زنده‌ياد
شاعر ناتمام!

براي عبور از اين ابرهاي عبوس
حواس‌مان بايد جمع باشد.
اگر نمي‌توانيم ميانه‌ي اين گذرگاه
پناه‌گاهي بسازيم؛
برويم جايي
روي تخته‌سنگي بنشينيم
ترانه‌اي بخوانيم.

مي‌شنوي
ولي گوش نمي‌دهي به اين حرف‌ها
فكر مي‌كني هيچ چيز قطعيت ندارد
حتا مرگ!
پس مي‌توان همين‌طور سر به هوا راه رفت
و فكر نمي‌كني پيش پاي ما
پرتگاهي است دهان‌ گشوده تا عميق‌ترين نقطه‌ي زمين.

گفته باشم؛
پيش از آن شعر
آن آخرين شعر
اگر بيفتم و بميرم
نابود شده‌ام، نابود
مي‌فهمي؟
تو هم كه كارهاي نكرده‌ بسيار داري؛
مثلن پاك‌نويس كردن دفتر شعرهاي‌ات.

نه… نه…
اين آخر بازي تكراري است
“مرده‌شور” اين جنازه را ببرد؛
شاعري كه تمام شده
ترانه‌اي ناتمام
مهماناني كه كف مي‌زنند و
يكي يكي مي‌روند
صحنه
تاريك
مي‌شود.

درست نمي‌دانم كه اگر جايي شعر مي‌نويسم يا مي‌خوانم، درباره‌ي آن، افزون بر آن‌چه خود شعر مي‌گويد، چيزي بگويم يا بنويسم.

ناگزيرم كه بگويم اين شعر را چند جا خوانده‌ام، در ايران كه بودم و نمي‌دانم در جايي هم چاپ شده است يا نه، خودم يادم نيست؛ اما به‌گمان‌ام نسخه‌اي بدون ويرايش‌هاي بعدي از اين شعر در پايگاه اينترنتي ادبي “وازنا” باشد. اگر اين‌گونه است، از دوستان در وازنا خواهش مي‌كنم اين ويرايش را جايگزين كنند.

عاشقانه‌اي براي خودم، براي سربازها و آن سايه

فوریه 18, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

راه‌به‌راه
چپ
راست
رژه مي‌روند وُ
نمي‌گذارند حواس من پرتِ دوست‌داشتن شود.

سكوت كوچه
ساعت شش‌و‌نيم صبح
صداي پاي دختر همسايه.

بايد جا‌گذاشته باشند
نمي‌لرزد؟
خيابان كه مي‌لرزد.
حواس من
دست و دل سربازها
زير طبل بزرگ.

گاهي سايه‌اي پيدا مي‌شود
به‌جاي ديدن دختران همسايه‌
باروت و چاشني مي‌بندد به‌خودش
و مي‌زند به صف سربازها!
گردباد؛
سايه و سربازها
گم
مي‌شو‌ند.

دل‌ام براي خودم مي‌سوزد
براي سربازها،
و آن سايه.

اوه!
ساعت هشت صبح است
دختر همسايه
بايد رسيده باشد به مدرسه.


 

زمستان

فوریه 10, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

از خانه‌اي كه خوان شتا، پر ز يخچه‌ است

در آه سرد حنجره، آهنگ عيد نيست

با سوز نبض‌ها بيا با سبزه‌ها بيا

برف سپيد، قاصد بخت سپيد نيست 

(شعر تازه‌اي از گلرخسار صفي، شاعر برجسته‌ي تاجيك)  

دو روز پيش، رفته بودم  اتحاديه‌ي نويسندگان تاجيكستان. بزرگداشت “گلچهره سليماني” بود؛ شاعر خوب و روان‌گوي كودكان كه چند سال پيش درگذشته است؛ نكوداشت هشتادمين زادروزش را برگزار مي‌كردند.

نزديك به پايان برنامه‌ بود كه از جا بلند شدم تا بروم، خانم گلرخسار اشاره كرد كه بيا و اين‌جا بنشين و بعد درحالي‌‌كه آخرين سخنراني هنوز در ميانه بود، گفت: “دو بيت تازه دارم؛ مال تو!”خواند و يادداشت كردم و زدم بيرون كه “پر ز يخچه” بود!

يعني چه؟ خوب،  پياده‌روهاي يخ‌زده‌ي شهر دوشنبه؛ اين روزها، بيش‌تر به “پيست اسكيت” يا “پاتيناژ روي يخ” مي‌ماند تا پياده رو.

گمان كنم دوست خوب شاعر من، “محمد آشور” كه اينك همه‌ي بار “ماه و هور” را به‌تنهايي به‌دوش مي‌كشد، زير لب مي‌گويد: “اين‌ها به‌كنار! چرا شعر خانم گلرخسار را نفرستادي براي ماه و هور؟”

راست‌اش؛ ديدم اين شعر، با حال‌و‌هواي نزار و بيمار اين روزهاي تاجيكستان بيش‌تر مي‌خواند و به همين بهانه، مي‌توانم چند كلمه‌اي هم از تاجيكستان بگويم.

از تاجيكستان؟ خوب، برق جيره‌بندي شده است؛ ۵ ساعت در روز برق داريم و  ۵ ساعت هم در شب و تازه در اين ميان، پنجاه بار هم مي‌رود و مي‌آيد و اين يعني كار و زندگي تعطيل!

زندگي هم؟ نمي‌دانيد نوزادان و كودكان در اين روزها چه سختي مي‌كشند؛ اين‌جا گرماي خانه‌ها و آشپزي تنها با برق مي‌شود  و از گرماي خانه‌هاي شما در ايران، در اين‌جا خبري نيست؛ گيريم چند روزي گاز نداشته‌ايد.

در شهر و روستا، از ساعت ده شب كه برابر برنامه، برق مي‌رود، تا ساعت پنج بامداد كه مي‌آيد، خانه و خوان “پر ز يخچه” مي‌شود و پير و جوان، همه از سرما مي‌لرزند و روشن است كه گذران اين لحظه‌ها براي خردسالان، سخت‌تر است.

همه‌ي اين‌ها را هم گفتم تا بدانيد چرا گلرخسار از خانه‌ي زمستاني مي‌گويد كه در سفره‌اش، تنها تكه‌هاي يخ پيدا مي‌شود و چرا در حنجره‌ي يخ‌زده‌اش آهنگ عيد نيست و چرا برف سپيد را شگون بخت سپيد نمي‌داند و چرا…

راستي؛ از خانم گلرخسار كه مي‌داند دل‌نگران تاجيك‌ها و تاجيكستان هستم و شايد از همين روي، شعرش را به من بخشيد، سپاس‌گزارم و از محمد آشور هم بايد پوزش بخواهم و بگويم؛ چشم، شعر را با صداي شاعر، براي ماه و هور هم خواهم فرستاد.

به آن دوست خوب ديگر هم كه هي پيام مي‌گذارد كه شعر تازه‌ي خودت؛ بگويم‌ كه يك شعر سپيد تازه دارم؛ آن را بگذاريد نخست محمد آقاي آشور بگذارد روي ماه و هور و سپس آن را اين‌جا هم خواهيد خواند. 

 بخت همه‌ي شما سپيد! 

گناه

فوریه 1, 2008 با عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد
 
با دست‌هاي كوچك
با اشك‌هاي كودكي‌‌ام
رو به آسمان:
“مرا به‌خودم واگذارمكن!”
 
لگدكوب شياطين
بودم
شدم
هستم.
 
واگذار كني
يا نكني
مي‌خواهم از شاخه بچينم وُ
گاز بزنيم
سربه‌هوا
سيبي
با حوا.