نه اينكه بخواهي روزگار سياه شود
يا پيشِ پا تاريك؛
بازيگوشي ميكني وُ
پنهان ميشوي پشت يك تكه ابر
آن هم در اين گذرگاه باريك
كه راه به دره ميبرد.
بگذار براي بعد!
اين روزها هيچ حوصله ندارم كه بميرم
پيش از آنكه آخرين شعرم را گقته باشم.
تازه!
تو هم مجبور ميشوي
بهجاي پاكنويس كردن شعرهاي سپيدت
لباس سياه بپوشي وُ
بيايي گورستان
براي تشييع جنازهاي كه منام
و جوابهاي بيمعنا بدهي به اين و آن
كه يكريز خواهند گفت:
رواناش شاد
زندهياد
شاعر ناتمام!
براي عبور از اين ابرهاي عبوس
حواسمان بايد جمع باشد.
اگر نميتوانيم ميانهي اين گذرگاه
پناهگاهي بسازيم؛
برويم جايي
روي تختهسنگي بنشينيم
ترانهاي بخوانيم.
ميشنوي
ولي گوش نميدهي به اين حرفها
فكر ميكني هيچ چيز قطعيت ندارد
حتا مرگ!
پس ميتوان همينطور سر به هوا راه رفت
و فكر نميكني پيش پاي ما
پرتگاهي است دهان گشوده تا عميقترين نقطهي زمين.
گفته باشم؛
پيش از آن شعر
آن آخرين شعر
اگر بيفتم و بميرم
نابود شدهام، نابود
ميفهمي؟
تو هم كه كارهاي نكرده بسيار داري؛
مثلن پاكنويس كردن دفتر شعرهايات.
نه… نه…
اين آخر بازي تكراري است
“مردهشور” اين جنازه را ببرد؛
شاعري كه تمام شده
ترانهاي ناتمام
مهماناني كه كف ميزنند و
يكي يكي ميروند
صحنه
تاريك
ميشود.
درست نميدانم كه اگر جايي شعر مينويسم يا ميخوانم، دربارهي آن، افزون بر آنچه خود شعر ميگويد، چيزي بگويم يا بنويسم.
ناگزيرم كه بگويم اين شعر را چند جا خواندهام، در ايران كه بودم و نميدانم در جايي هم چاپ شده است يا نه، خودم يادم نيست؛ اما بهگمانام نسخهاي بدون ويرايشهاي بعدي از اين شعر در پايگاه اينترنتي ادبي “وازنا” باشد. اگر اينگونه است، از دوستان در وازنا خواهش ميكنم اين ويرايش را جايگزين كنند.