Archive for فوریه, 2008

شاعر ناتمام

فوریه 27, 2008

نه اين‌كه بخواهي روزگار سياه شود
يا پيشِ پا تاريك؛
بازيگوشي مي‌كني وُ
پنهان مي‌شوي پشت يك تكه ابر
آن هم در اين گذرگاه باريك
كه راه به دره مي‌برد.

بگذار براي بعد!
اين روزها هيچ حوصله ندارم كه بميرم
پيش از آن‌كه آخرين شعرم را گقته باشم.
تازه!
تو هم مجبور مي‌شوي
به‌جاي پاك‌نويس كردن شعرهاي سپيدت
لباس سياه بپوشي وُ
بيايي گورستان
براي تشييع جنازه‌اي كه من‌ام
و جواب‌هاي بي‌معنا بدهي به اين و آن
كه يك‌ريز خواهند گفت:
روان‌اش شاد
زنده‌ياد
شاعر ناتمام!

براي عبور از اين ابرهاي عبوس
حواس‌مان بايد جمع باشد.
اگر نمي‌توانيم ميانه‌ي اين گذرگاه
پناه‌گاهي بسازيم؛
برويم جايي
روي تخته‌سنگي بنشينيم
ترانه‌اي بخوانيم.

مي‌شنوي
ولي گوش نمي‌دهي به اين حرف‌ها
فكر مي‌كني هيچ چيز قطعيت ندارد
حتا مرگ!
پس مي‌توان همين‌طور سر به هوا راه رفت
و فكر نمي‌كني پيش پاي ما
پرتگاهي است دهان‌ گشوده تا عميق‌ترين نقطه‌ي زمين.

گفته باشم؛
پيش از آن شعر
آن آخرين شعر
اگر بيفتم و بميرم
نابود شده‌ام، نابود
مي‌فهمي؟
تو هم كه كارهاي نكرده‌ بسيار داري؛
مثلن پاك‌نويس كردن دفتر شعرهاي‌ات.

نه… نه…
اين آخر بازي تكراري است
“مرده‌شور” اين جنازه را ببرد؛
شاعري كه تمام شده
ترانه‌اي ناتمام
مهماناني كه كف مي‌زنند و
يكي يكي مي‌روند
صحنه
تاريك
مي‌شود.

درست نمي‌دانم كه اگر جايي شعر مي‌نويسم يا مي‌خوانم، درباره‌ي آن، افزون بر آن‌چه خود شعر مي‌گويد، چيزي بگويم يا بنويسم.

ناگزيرم كه بگويم اين شعر را چند جا خوانده‌ام، در ايران كه بودم و نمي‌دانم در جايي هم چاپ شده است يا نه، خودم يادم نيست؛ اما به‌گمان‌ام نسخه‌اي بدون ويرايش‌هاي بعدي از اين شعر در پايگاه اينترنتي ادبي “وازنا” باشد. اگر اين‌گونه است، از دوستان در وازنا خواهش مي‌كنم اين ويرايش را جايگزين كنند.

عاشقانه‌اي براي خودم، براي سربازها و آن سايه

فوریه 18, 2008

راه‌به‌راه
چپ
راست
رژه مي‌روند وُ
نمي‌گذارند حواس من پرتِ دوست‌داشتن شود.

سكوت كوچه
ساعت شش‌و‌نيم صبح
صداي پاي دختر همسايه.

بايد جا‌گذاشته باشند
نمي‌لرزد؟
خيابان كه مي‌لرزد.
حواس من
دست و دل سربازها
زير طبل بزرگ.

گاهي سايه‌اي پيدا مي‌شود
به‌جاي ديدن دختران همسايه‌
باروت و چاشني مي‌بندد به‌خودش
و مي‌زند به صف سربازها!
گردباد؛
سايه و سربازها
گم
مي‌شو‌ند.

دل‌ام براي خودم مي‌سوزد
براي سربازها،
و آن سايه.

اوه!
ساعت هشت صبح است
دختر همسايه
بايد رسيده باشد به مدرسه.


 

زمستان

فوریه 10, 2008

از خانه‌اي كه خوان شتا، پر ز يخچه‌ است

در آه سرد حنجره، آهنگ عيد نيست

با سوز نبض‌ها بيا با سبزه‌ها بيا

برف سپيد، قاصد بخت سپيد نيست 

(شعر تازه‌اي از گلرخسار صفي، شاعر برجسته‌ي تاجيك)  

دو روز پيش، رفته بودم  اتحاديه‌ي نويسندگان تاجيكستان. بزرگداشت “گلچهره سليماني” بود؛ شاعر خوب و روان‌گوي كودكان كه چند سال پيش درگذشته است؛ نكوداشت هشتادمين زادروزش را برگزار مي‌كردند.

نزديك به پايان برنامه‌ بود كه از جا بلند شدم تا بروم، خانم گلرخسار اشاره كرد كه بيا و اين‌جا بنشين و بعد درحالي‌‌كه آخرين سخنراني هنوز در ميانه بود، گفت: “دو بيت تازه دارم؛ مال تو!”خواند و يادداشت كردم و زدم بيرون كه “پر ز يخچه” بود!

يعني چه؟ خوب،  پياده‌روهاي يخ‌زده‌ي شهر دوشنبه؛ اين روزها، بيش‌تر به “پيست اسكيت” يا “پاتيناژ روي يخ” مي‌ماند تا پياده رو.

گمان كنم دوست خوب شاعر من، “محمد آشور” كه اينك همه‌ي بار “ماه و هور” را به‌تنهايي به‌دوش مي‌كشد، زير لب مي‌گويد: “اين‌ها به‌كنار! چرا شعر خانم گلرخسار را نفرستادي براي ماه و هور؟”

راست‌اش؛ ديدم اين شعر، با حال‌و‌هواي نزار و بيمار اين روزهاي تاجيكستان بيش‌تر مي‌خواند و به همين بهانه، مي‌توانم چند كلمه‌اي هم از تاجيكستان بگويم.

از تاجيكستان؟ خوب، برق جيره‌بندي شده است؛ ۵ ساعت در روز برق داريم و  ۵ ساعت هم در شب و تازه در اين ميان، پنجاه بار هم مي‌رود و مي‌آيد و اين يعني كار و زندگي تعطيل!

زندگي هم؟ نمي‌دانيد نوزادان و كودكان در اين روزها چه سختي مي‌كشند؛ اين‌جا گرماي خانه‌ها و آشپزي تنها با برق مي‌شود  و از گرماي خانه‌هاي شما در ايران، در اين‌جا خبري نيست؛ گيريم چند روزي گاز نداشته‌ايد.

در شهر و روستا، از ساعت ده شب كه برابر برنامه، برق مي‌رود، تا ساعت پنج بامداد كه مي‌آيد، خانه و خوان “پر ز يخچه” مي‌شود و پير و جوان، همه از سرما مي‌لرزند و روشن است كه گذران اين لحظه‌ها براي خردسالان، سخت‌تر است.

همه‌ي اين‌ها را هم گفتم تا بدانيد چرا گلرخسار از خانه‌ي زمستاني مي‌گويد كه در سفره‌اش، تنها تكه‌هاي يخ پيدا مي‌شود و چرا در حنجره‌ي يخ‌زده‌اش آهنگ عيد نيست و چرا برف سپيد را شگون بخت سپيد نمي‌داند و چرا…

راستي؛ از خانم گلرخسار كه مي‌داند دل‌نگران تاجيك‌ها و تاجيكستان هستم و شايد از همين روي، شعرش را به من بخشيد، سپاس‌گزارم و از محمد آشور هم بايد پوزش بخواهم و بگويم؛ چشم، شعر را با صداي شاعر، براي ماه و هور هم خواهم فرستاد.

به آن دوست خوب ديگر هم كه هي پيام مي‌گذارد كه شعر تازه‌ي خودت؛ بگويم‌ كه يك شعر سپيد تازه دارم؛ آن را بگذاريد نخست محمد آقاي آشور بگذارد روي ماه و هور و سپس آن را اين‌جا هم خواهيد خواند. 

 بخت همه‌ي شما سپيد! 

گناه

فوریه 1, 2008
 
با دست‌هاي كوچك
با اشك‌هاي كودكي‌‌ام
رو به آسمان:
“مرا به‌خودم واگذارمكن!”
 
لگدكوب شياطين
بودم
شدم
هستم.
 
واگذار كني
يا نكني
مي‌خواهم از شاخه بچينم وُ
گاز بزنيم
سربه‌هوا
سيبي
با حوا.