از خانهاي كه خوان شتا، پر ز يخچه است
در آه سرد حنجره، آهنگ عيد نيست
با سوز نبضها بيا با سبزهها بيا
برف سپيد، قاصد بخت سپيد نيست
(شعر تازهاي از گلرخسار صفي، شاعر برجستهي تاجيك)
دو روز پيش، رفته بودم اتحاديهي نويسندگان تاجيكستان. بزرگداشت “گلچهره سليماني” بود؛ شاعر خوب و روانگوي كودكان كه چند سال پيش درگذشته است؛ نكوداشت هشتادمين زادروزش را برگزار ميكردند.
نزديك به پايان برنامه بود كه از جا بلند شدم تا بروم، خانم گلرخسار اشاره كرد كه بيا و اينجا بنشين و بعد درحاليكه آخرين سخنراني هنوز در ميانه بود، گفت: “دو بيت تازه دارم؛ مال تو!”خواند و يادداشت كردم و زدم بيرون كه “پر ز يخچه” بود!
يعني چه؟ خوب، پيادهروهاي يخزدهي شهر دوشنبه؛ اين روزها، بيشتر به “پيست اسكيت” يا “پاتيناژ روي يخ” ميماند تا پياده رو.
گمان كنم دوست خوب شاعر من، “محمد آشور” كه اينك همهي بار “ماه و هور” را بهتنهايي بهدوش ميكشد، زير لب ميگويد: “اينها بهكنار! چرا شعر خانم گلرخسار را نفرستادي براي ماه و هور؟”
راستاش؛ ديدم اين شعر، با حالوهواي نزار و بيمار اين روزهاي تاجيكستان بيشتر ميخواند و به همين بهانه، ميتوانم چند كلمهاي هم از تاجيكستان بگويم.
از تاجيكستان؟ خوب، برق جيرهبندي شده است؛ ۵ ساعت در روز برق داريم و ۵ ساعت هم در شب و تازه در اين ميان، پنجاه بار هم ميرود و ميآيد و اين يعني كار و زندگي تعطيل!
زندگي هم؟ نميدانيد نوزادان و كودكان در اين روزها چه سختي ميكشند؛ اينجا گرماي خانهها و آشپزي تنها با برق ميشود و از گرماي خانههاي شما در ايران، در اينجا خبري نيست؛ گيريم چند روزي گاز نداشتهايد.
در شهر و روستا، از ساعت ده شب كه برابر برنامه، برق ميرود، تا ساعت پنج بامداد كه ميآيد، خانه و خوان “پر ز يخچه” ميشود و پير و جوان، همه از سرما ميلرزند و روشن است كه گذران اين لحظهها براي خردسالان، سختتر است.
همهي اينها را هم گفتم تا بدانيد چرا گلرخسار از خانهي زمستاني ميگويد كه در سفرهاش، تنها تكههاي يخ پيدا ميشود و چرا در حنجرهي يخزدهاش آهنگ عيد نيست و چرا برف سپيد را شگون بخت سپيد نميداند و چرا…
راستي؛ از خانم گلرخسار كه ميداند دلنگران تاجيكها و تاجيكستان هستم و شايد از همين روي، شعرش را به من بخشيد، سپاسگزارم و از محمد آشور هم بايد پوزش بخواهم و بگويم؛ چشم، شعر را با صداي شاعر، براي ماه و هور هم خواهم فرستاد.
به آن دوست خوب ديگر هم كه هي پيام ميگذارد كه شعر تازهي خودت؛ بگويم كه يك شعر سپيد تازه دارم؛ آن را بگذاريد نخست محمد آقاي آشور بگذارد روي ماه و هور و سپس آن را اينجا هم خواهيد خواند.
فوریه 10, 2008 در t 6:10 ق.ظ |
درود
علی رضای همیشه عزیز
زیبا نوشتی …
اما
گرمای خانه هامان ؟؟؟
آری ! حال همه ی ما خوب است …
تو هم باور کن …
چشم انتظار شعر تازه ات هستم و آن را در این جا خواهم دید …
پیروز باشی
فوریه 10, 2008 در t 11:51 ق.ظ |
فوریه 10, 2008 در t 2:39 ب.ظ |
سلام
امیدوارم در این سرما ، دل تان همواره گرم باشد.
فوریه 10, 2008 در t 7:38 ب.ظ |
سلام.با عرض ارادت، بگویم که خط خیلی ریز بود و من کلی از چشمهام آب جاری شد تا خواندن نوشته تموم شد.
به ماه و هور رفتم و شعر تازه از شما ندیدم.
فوریه 10, 2008 در t 8:58 ب.ظ |
گزارشي از من و تهران، براي عليرضاي عزيز:
يه روز خواستيم با بهرنگ به ياد سرماي مسكو…(!) يكي از دوستان يادآور شد كه الآن هواي تهران، دو درجه از مسكو سردتر است.
وقتي كه سرماي هوا باعث شد كه گاز تو تهران هم نفس نياورد، اتاق من به زور المنت برقي گرم بود؛ خوب! عادت كرده بوديم كه گاز داشته باشيم. اين وسط قرار نبود برق برود، كه رفت! يعني فكر كن به زور المنت در سرماي 15 تا 18 زير صفر اتاقت رو گرم كرده باشي و خوابيده باشي كه برق بدون اطلاع، پس از نيمه شب، برود؛ يعني قرار نبوده كه برود، آن هم موقعي كه خواب هستيم.
و دو-سه بار شانس آوردم كه در اتاق بيدر و پيكرم، از بي برقي منجمد نشدم و همان موقع يخچهها در اتاقم لانه كرده بود.
…
در ضمن قرار نبوده كه اين فضاي ولرم اجتماعي و سياسي تهران هم يخ بزند؛ مردم تاجيكستان به يخچه عادت دارند اما ما شوكه شديم؛ هرچند كه ميشد پيش بيني كرد.
شعر و توصيف زيبايي بود. امسال در تهران هم “برف سپيد، قاصد بخت سپيد” نبود.
خوب باشي
فوریه 11, 2008 در t 6:46 ب.ظ |
سلام همسایه. شعر و خاطره ی دلنشینی بود. من خاطرات تان را هم به اندازه ی شعر ها دوست دارم و با ولع می خوانم. ای کاش اقای آشور هم سخت نگیرند و گاهی هم ما اینجا اول بخوانیم. دلتان گرم و قلمتان جاری.
فوریه 13, 2008 در t 8:33 ق.ظ |
و…سلام …
************************
اینک هر چه داری در قالب کلام بریز
آیینه های روشن از آن توست
در تاریکی سرودن شاید زیباتر است
فوریه 13, 2008 در t 4:57 ب.ظ |
این روزها هوای دلم را با عشق گرم می کنم…
فوریه 13, 2008 در t 9:15 ب.ظ |
عليرضاي عزيز دلت گرم و سرت خوش باد
باور كن هواي اين روزهاي تهران سردتر از دوشنبه است حتا سردتر از سه شنبه و تمام روزهاي ديگرِ آن جا. اين جا سردتر را فقط از روي دماسنج تعريف نمي كنند
… خودت كه مي داني دوست من… خودت كه بهتر مي داني عزيز!
فوریه 14, 2008 در t 8:24 ق.ظ |
تنها نیستی در سرمای آن دیار
و همه کوچه های دوشنبه از مردی می گویند که بهار را در قلب خود دارد با یک دنیا ترانه و سرود و رهایی
فوریه 14, 2008 در t 8:58 ق.ظ |
زنده باشی
مثل همیشه ، همه جا ، و حالا که هستی
یه ایمیل داری
فوریه 14, 2008 در t 7:21 ب.ظ |
سلام آقای کرمانی عزیز!
آپ کنید تا بدانیم حالتان خوب است و آنجا همه چیز بر وفق مراد.
خداوند شما را در پناه خود نگه دارد.
( آن حالت آمرانه را به معلم بودن من ببخشید)
فوریه 16, 2008 در t 8:24 ق.ظ |
سلام عليرضاي عزيز
راستي خبر نداشتم وبلاگت را آپديت هم ميكني !!!!
سعي كن زودتر از اين كارها بكني
همه ما منتظريم.
فوریه 16, 2008 در t 6:55 ب.ظ |
salam,
az matlabet lezat bordam wa
afsuss khordam,
sarzamine tajikestan bayad in ghadr mahrum bashe
wa ma be jahaye dighari beresim ke howiyyate mara hatta ghabul nadarand.
ba mehr
فوریه 16, 2008 در t 9:08 ب.ظ |
من آنم که در پای خوکان نریزم/مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را/وزیر طالبانی سرزمین باستانی افغانستان می کوشد ملت پارسی زبان ما را از خواندن و نوشتن و گفتن و سرودن و پای بندی به زبان و فرهنگ مادری مان؛ پارسی دری باز دارد. صد سالی هست که این خیال خام را در سر پرورانده، ولی کور خواندهاند. وزیر محترم! در همه کوی و برزن میهنم، به زور با زبان محلی پشتو و زبان های بیگانه دیگر نوشته کن و همه رادیوها و تلویزیونها و روزنامهها هم از آن تو باشد و با همان زبانهایی که تو دوست داری، بگردانشان، ولی بدان تو با این روشی که در پیش گرفتهای، هوش و گوش ملت افغانستان را بیدار میکنی که دریابند خیانتکاران به زبان و فرهنگشان چه کسانی هستند. ملت غیرتمند پشتوزبان نیز که این جفاها در پشت پرده نام زبان شان بر پیکر مام میهن میرود، تو و اربابان و نوکران بی مزد و مواجبت را نخواهند بخشید که میکوشی بدنام شان سازی و زبان و فرهنگ پشتو را منزوی کنی.آری، وزیر فرهنگ کشورم! دستت تا لندن باز! هر چه میکنی، بکن. آن وقت میبینیم آن چه میماند، چیست؛ تو و زبانهای بیگانه دوست داشتنیات یا زبان پارسی دری ملت بزرگ افغانستان؟/ هم وطنان و هم زبانان! برای پاسداری از زبان و فرهنگ پارسی به پا خیزیم.
فوریه 19, 2008 در t 4:04 ق.ظ |
روزگار بر هم زبانان و همراهان تاجيك ما خجسته باشد و اميد آن كه آن سرزمين نيز از بند و بلا خلاصي يابد. چقدر زيبا بود ، شعر خانم گلرخسار
روز زن ، روز سپندارمذگان بر شما خجسته باد.