عاشقانه‌اي براي خودم، براي سربازها و آن سايه

By عليرضا؛ كه نوشته‌هاي‌ام به دست باد

راه‌به‌راه
چپ
راست
رژه مي‌روند وُ
نمي‌گذارند حواس من پرتِ دوست‌داشتن شود.

سكوت كوچه
ساعت شش‌و‌نيم صبح
صداي پاي دختر همسايه.

بايد جا‌گذاشته باشند
نمي‌لرزد؟
خيابان كه مي‌لرزد.
حواس من
دست و دل سربازها
زير طبل بزرگ.

گاهي سايه‌اي پيدا مي‌شود
به‌جاي ديدن دختران همسايه‌
باروت و چاشني مي‌بندد به‌خودش
و مي‌زند به صف سربازها!
گردباد؛
سايه و سربازها
گم
مي‌شو‌ند.

دل‌ام براي خودم مي‌سوزد
براي سربازها،
و آن سايه.

اوه!
ساعت هشت صبح است
دختر همسايه
بايد رسيده باشد به مدرسه.


 

17 نظر to “عاشقانه‌اي براي خودم، براي سربازها و آن سايه”

  1. عبدي می گوید:

    آقاي كرماني
    وبلاگ جديدتان را تبريك مي‌گويم.اميدوارم موفق باشيد

  2. پریسا می گوید:

    ! dele hich kas baraye man nemisoozad
    modat hast az yad bordeam khodam ra va joz yade khodam hameye yad ha dar yadam hast
    delem baraye del soozi baraye khodam tang ast Alireza jan
    …tang ast

  3. حسین لاجوردی می گوید:

    احساس شما را لمس و ستایش می کنم

  4. لاله حسن پور می گوید:

    سربازها…
    و برادری که می خواهد
    وظیفه را
    از سر اجبار
    در پوتین جا دهد…
    و میدانم
    باز که گردد
    دختر همسایه
    کودکش در آغوش دارد.

  5. ali786 می گوید:

    سلام
    یکمی از این ذوق شعرت به ما هم بده ، موفق باشی

    یا علی مدد .

  6. farideh می گوید:

    من نيز حرفهايي لاله را تكرار ميكنم
    سربازها…
    و برادری که می خواهد
    وظیفه را
    از سر اجبار
    در پوتین جا دهد…
    و میدانم
    باز که گردد
    دختر همسایه
    کودکش در آغوش دارد

  7. گیلانک می گوید:

    قشنگ بود

  8. دریا می گوید:

    سلام همسایه. خیلی خوب بود. / خیلی / من هم گاهی دلم برای خودم می سوزد…

  9. ملیحه می گوید:

    زیبا بود.

  10. Hamid می گوید:

    شعر زیبایی بود؟ شعر زیبایی نبود؟ نمی دانم چون زیاد اهل شعر نیستم و سر در نمی آورم. ولی همین قدر می دانم که بعضی موقع رها کردن افکار خیلی صفا دارد. چیزی مثل یک هپروت شخصی. من هم از این کارها کرده ام ولی در قالب داستانهای کوتاه.
    چیزهای بی ربطی گفتم؟ نمی گفتم سنگین تر بودم؟ ببخشید.

  11. پوپی می گوید:

    بیخود کردین برای این کارها میرین کافی شاپ… خجالت بکشین!…

  12. سیاوش می گوید:

    جناب کرمانی این روح تازه رو بهتون تبریک میگم ، امیدوارم در این مکان جدید فقط زیبایی ها اتفاق بیفتد و شما از آنها بنویسید.
    هوا ابری ست و باران نمی بارد / دلم تنگ شده برای باران برای … .
    پیروز باشید.

  13. پریسا می گوید:

    زندان پاسخ اندیشه نیست !
    دعوتی رفیق !!!
    زمان همدلی است … نوروز 87 نوروز آزادی خواهد بود ، اگر من و تو بخواهیم …

  14. انسیه پوستی می گوید:

    سلام
    شعر خیلی زیبایی بود
    لاله عریز جوابت عالی بود

  15. جواد لگزیان می گوید:

    دیدار با فردریک جیمسن
    منطق فرهنگی سرمایه داری پسا مدرن

    را در روزنامه سرمایه بخوانید.
    جواد لگزیان

  16. s367 می گوید:

    باز دیر دعوتتون کردم .
    بهر حال گفته من هم همان نوشته های پریسا است.
    دعوتید جناب کرمانی.

  17. اهورا آگر می گوید:

    دخترك موهايش را در باد مي رقصاند
    غروب اينجا لاجورديست و كلاغها بي فلسفه قار قار مي كنند
    سيگار و كبريت نم دار و من…
    دخترك بايد تا حالا رسيده باشد
    ..
    سيگار و باران و …..نه…دخترك هرگز نرسيده بود!!!

    اي ميلتان را تازه خواندم…شعر قشنگي بود.خانه ي جديدتات لبريز از پرواز باد!

يك پاسخ برايش بگذاريد