راهبهراه
چپ
راست
رژه ميروند وُ
نميگذارند حواس من پرتِ دوستداشتن شود.
سكوت كوچه
ساعت ششونيم صبح
صداي پاي دختر همسايه.
بايد جاگذاشته باشند
نميلرزد؟
خيابان كه ميلرزد.
حواس من
دست و دل سربازها
زير طبل بزرگ.
گاهي سايهاي پيدا ميشود
بهجاي ديدن دختران همسايه
باروت و چاشني ميبندد بهخودش
و ميزند به صف سربازها!
گردباد؛
سايه و سربازها
گم
ميشوند.
دلام براي خودم ميسوزد
براي سربازها،
و آن سايه.
اوه!
ساعت هشت صبح است
دختر همسايه
بايد رسيده باشد به مدرسه.
فوریه 18, 2008 در t 8:10 ق.ظ |
آقاي كرماني
وبلاگ جديدتان را تبريك ميگويم.اميدوارم موفق باشيد
فوریه 18, 2008 در t 8:31 ق.ظ |
! dele hich kas baraye man nemisoozad
modat hast az yad bordeam khodam ra va joz yade khodam hameye yad ha dar yadam hast
delem baraye del soozi baraye khodam tang ast Alireza jan
…tang ast
فوریه 18, 2008 در t 9:47 ق.ظ |
احساس شما را لمس و ستایش می کنم
فوریه 18, 2008 در t 11:05 ق.ظ |
سربازها…
و برادری که می خواهد
وظیفه را
از سر اجبار
در پوتین جا دهد…
و میدانم
باز که گردد
دختر همسایه
کودکش در آغوش دارد.
فوریه 18, 2008 در t 12:43 ب.ظ |
سلام
یکمی از این ذوق شعرت به ما هم بده ، موفق باشی
یا علی مدد .
فوریه 18, 2008 در t 7:05 ب.ظ |
من نيز حرفهايي لاله را تكرار ميكنم
سربازها…
و برادری که می خواهد
وظیفه را
از سر اجبار
در پوتین جا دهد…
و میدانم
باز که گردد
دختر همسایه
کودکش در آغوش دارد
فوریه 18, 2008 در t 8:51 ب.ظ |
قشنگ بود
فوریه 18, 2008 در t 9:09 ب.ظ |
سلام همسایه. خیلی خوب بود. / خیلی / من هم گاهی دلم برای خودم می سوزد…
فوریه 19, 2008 در t 10:32 ق.ظ |
زیبا بود.
فوریه 19, 2008 در t 2:37 ب.ظ |
شعر زیبایی بود؟ شعر زیبایی نبود؟ نمی دانم چون زیاد اهل شعر نیستم و سر در نمی آورم. ولی همین قدر می دانم که بعضی موقع رها کردن افکار خیلی صفا دارد. چیزی مثل یک هپروت شخصی. من هم از این کارها کرده ام ولی در قالب داستانهای کوتاه.
چیزهای بی ربطی گفتم؟ نمی گفتم سنگین تر بودم؟ ببخشید.
فوریه 19, 2008 در t 11:30 ب.ظ |
بیخود کردین برای این کارها میرین کافی شاپ… خجالت بکشین!…
فوریه 21, 2008 در t 7:15 ب.ظ |
جناب کرمانی این روح تازه رو بهتون تبریک میگم ، امیدوارم در این مکان جدید فقط زیبایی ها اتفاق بیفتد و شما از آنها بنویسید.
هوا ابری ست و باران نمی بارد / دلم تنگ شده برای باران برای … .
پیروز باشید.
فوریه 22, 2008 در t 9:21 ق.ظ |
زندان پاسخ اندیشه نیست !
دعوتی رفیق !!!
زمان همدلی است … نوروز 87 نوروز آزادی خواهد بود ، اگر من و تو بخواهیم …
فوریه 25, 2008 در t 11:32 ق.ظ |
سلام
شعر خیلی زیبایی بود
لاله عریز جوابت عالی بود
فوریه 27, 2008 در t 11:30 ق.ظ |
دیدار با فردریک جیمسن
منطق فرهنگی سرمایه داری پسا مدرن
را در روزنامه سرمایه بخوانید.
جواد لگزیان
فوریه 27, 2008 در t 3:44 ب.ظ |
باز دیر دعوتتون کردم .
بهر حال گفته من هم همان نوشته های پریسا است.
دعوتید جناب کرمانی.
فوریه 27, 2008 در t 4:21 ب.ظ |
دخترك موهايش را در باد مي رقصاند
غروب اينجا لاجورديست و كلاغها بي فلسفه قار قار مي كنند
سيگار و كبريت نم دار و من…
دخترك بايد تا حالا رسيده باشد
..
سيگار و باران و …..نه…دخترك هرگز نرسيده بود!!!
…
اي ميلتان را تازه خواندم…شعر قشنگي بود.خانه ي جديدتات لبريز از پرواز باد!