يك پياله چاي سرد
فرشي از كاغذهاي مچاله
شعرهاي گمشده
ميان تارهاي عنكبوت؛
دريغ از يك غزل
يا
چيزي
براي شادماني كودكان پامير
ايلام
بلخ و بخارا.
نميپرسي از دستهاي خالي
ميآيي
بيآنكه بداني
يا كه بخواهي بداني.
اگر شقايق بخندد
بنفشه پيچ و تابي بخورد
و پسرك قشلاق
از ياد ببرد يخبندان زمين را
چه بگويم؟
نيا،
بيا!
مارس 8, 2008 در t 5:11 ق.ظ
بهار خاکستری هم که باشد باز بهار است …
هیچ بهانه ای برای نیامدن کافی نیست …
حتی دست ها ی خالی …
نمی گیرد شوق راه را از من
هرگز
وحشت از بیراهه ای…
می آیم …
مارس 8, 2008 در t 7:46 ق.ظ
شاید بارانی ببارد بر این همه تنهایی علیرضا…
مارس 8, 2008 در t 9:34 ق.ظ
ییاید یا نه .فرقی به حال این زمین یخ زده ندارد.
بهار بی نغمه ست.بی نغمه.
مارس 8, 2008 در t 5:15 ب.ظ
سالهاست بهار را ندیدهام
مارس 8, 2008 در t 7:20 ب.ظ
دوست دارم هم تو را و هم شعرت را مخصوصن بند آخر را كه معركه است
مارس 8, 2008 در t 11:11 ب.ظ
hal kardam,
mamnun,
bargharar bashi
ali
مارس 10, 2008 در t 4:15 ق.ظ
چه ميدانم.شايد ابرها كنار بروند و خورشيد بر يخ ها بتابد و ذوب كند همه يخها را .من ايمان دارم به خورشيد .به روزي روشن
مارس 10, 2008 در t 8:41 ب.ظ
یک شعری دارم می گوید: یک پیاله چای لیمو … خیلی با هم نزدیک شده اند…
مارس 12, 2008 در t 11:14 ق.ظ
آخ اگه بارون بزنه…
آخ اگه بارون بزنه…
مارس 12, 2008 در t 2:33 ب.ظ
اگر پسرك قشلاق
از ياد ببرد يخبندان زمين را
مارس 14, 2008 در t 10:14 ق.ظ
سلام ……زیبا بود…لذت بردم
ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد/ ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت/ ويرانه دل ماست که با هرنگه تو/ صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت
مارس 14, 2008 در t 5:35 ب.ظ
جناب کرمانی همین که دیر به دیر هم سر بزنید برای ما غنیمتی ست .
به روزم .
مارس 16, 2008 در t 4:23 ق.ظ
با شما خوبان زمستان را سر کردم ، سال سیاه وبا هم تمام می شود…
سال نو آمد و ما نو نشدیم …[گل]
مارس 16, 2008 در t 9:32 ق.ظ
سلام
عمو علی رضای مهربونم
ممنون که اومدید پیشم
باور کنید که یه رخوت بد بین اسیرا هست که دیگه برای آزادی هیچ تلاشی نمی کنن
اون که زندانی می شه با اونی که این بیرون دربنده فرق داره
خلاصه اینکه من دوستتون دارم
راستی نقاشی هایم به دستتان رسید؟
همیشه خوب باشید
از دور دستتان را می بوسم
بروم تا مادرم نیامده و نگفته این کارهای زشت ارباب و رعیتی را نکن
شاد باشید