بایگانیِ آوریل, 2008

تا آب و آبادي و نان و بوسه و لبخند

آوریل 29, 2008
 
 
  

 

پاسخ ناله

نه گلوله وُ

حجامت

سپرده به تاريخ؛

زالو

تنها نامي

براي يك فيلم مستند.

 

روزي ‌كه

مرهم دست‌هاي ترك‌خورده

شكوفه‌هاي گيلاس باشد،

لبخند

به همه برسد

و سفره‌ها

پر باشد از نان و بوسه؛

“سارا” انار خواهد داشت.

 

خسته كه نيستي؟

براي‌ات

ترانه خواهم خواند

تا برسيم

به آب و آبادي.

   

 

بود وُ نبود

آوریل 13, 2008

 

سفري كه نبوده

نرفته‌اي؛

خواب مي‌بينم خواب ديده‌ام

رفتن تو را.

 

قهوه‌خانه‌ي گذر تجريش،

انگار نه انگار

سال‌هاي سفر؛

“سيدعلي صالحي” كه هست،

تو هستي،

هنوز

“ري‌را” هست.

 

دريا كه هيچ؛

پياله هم نيست

دل من.

اشك‌هاي‌ام را پاك مي‌كني؛

تاريخ

آغاز مي‌شود.

 

اگر نبودي،

ري‌را نبود؛

چشم‌هاي ما

خواب‌هاي خيس مي‌ديد

زير باران.

 

چه روزگار خوبي!

تو هستي،

ري‌را هست،

گذر تجريش؛

گيريم سيدعلي نيست،

من نباشم،

قوري‌هاي پر از چاي

جاي ما خالي!

 

 

آستانه‌ا‌ي براي آتش‌بس

آوریل 10, 2008
 
 
   

بگذاريم

صدا

به صدا

برسد.

 

تفنگ‌ها به زمين،

تانك‌ها بايستند،

توپ‌ها خاموش!

  

شاعر ما مي‌خواهد

تازه‌ترين شعر‌ سپيد خود را

بخواند.

  

كلمه؛ تنها كلمه

آوریل 1, 2008
   
 

آمده‌ام
دنبال چيزي بگردم
كه مال خودم بوده است؛
چهار باغچه پر از لاله‌عباسي
و بوي اطلسي‌ها
كه غروب درآميخته بود با طعم بستني.
چهار باغچه
چارسوي حوض بزرگ خانه‌ي ما.

من
رد پاي مادرم و “مادرجان” را جست‌و‌جو مي‌كنم
كه از روضه‌ي زنانه برمي‌گردند؛
پر چارقدشان نقل و نبات گره زده‌اند
و آجيل مشكل‌گشا
كه در دستان كوچك من
بوي خاك و توپ و خاطره مي‌گيرد.

رهايم كنيد!
مرا با پزشك عبوس بيمارستان چه‌كار؟
اشتباه مي‌كنيد
پيشنهاد مرا بپذيريد!
اين دوا و درمان با مزاج شما سازگار نيست.
شما به شربت گل ختمي نياز داريد
و جوشانده‌ي مرزنگوش و بابونه.
بگوييد آزاد بگذارند مرا
من
آمده بودم
دنبال چيزي بگردم.

اگر پدر زنده بود؛
قلم و قلم‌تراش و دوات داشت
و به شما سرمشق مي‌داد
ده بار بنويسيد:
“دانا ادب دارد.”
پس مي‌دانستيد
هيچ نسخه‌ي بدخطي
هنر پست مدرن نيست،
سپس
شعر سپيد مرا به آواز همايون مي‌خواند وُ
من آرام به خواب مي‌رفتم
و شما مي‌فهميديد
كه طرح ژنريك هم ترجمه‌ي درستي براي درمان نبوده است.

عالي جناب!
نگهبان بيمارستان
شعرهاي مرا سانسور مي‌كند
تا پرستارها نفهمند
براي جراحي قلب باز
نيازي به بيهوشي با گلوله نيست
و كلمه؛
تنها كلمه،
هزاره‌ي سوم را نجات خواهد داد.

دست‌هاي مرا باز كنيد!
و اين چسب لعنتي
كه دهان مرا دوخته است!
حال من امروز بهتر از هميشه است؛
من به جست‌و‌جوي
دفتر مشق‌هاي كودكي‌ام
آمده‌ام.

(اين شعر، پيش از اين و در ماهنامه‌ي “نامه”،ويژه‌نامه‌ي ادبيات امروز به‌چاپ رسيده است.)