آستانهاي براي آتشبس
By عليرضا؛ كه نوشتههايام به دست باد
بگذاريم
صدا
به صدا
برسد.
تفنگها به زمين،
تانكها بايستند،
توپها خاموش!
شاعر ما ميخواهد
تازهترين شعر سپيد خود را
بخواند.
This entry was posted on آوریل 10, 2008 at 10:46 ق.ظ and is filed under شعر. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
آوریل 10, 2008 در t 12:15 ب.ظ |
شبها تلخند
دراز…
بي صدا و بي انتها!
پاسخها از تاريكي ميآيند
از آن سوي پرچين ذهن
گلوله به سمت پرسشهاي زبانبسته
شليك ميكنند
پرسشها تلخ ميشوند
دراز…
بي صدا و بي انتها!
آوریل 10, 2008 در t 7:46 ب.ظ |
بخوان! شاعر ما !
، بخوان آ خرین شعر سپید خود را
تا تو دهان بگشایی
تفنگ ها به زمین میرسند و تانک ها می ایستند و توپ ها خاموش می شود.
تو فقط بخوان… .
آوریل 11, 2008 در t 6:40 ق.ظ |
از واژگانتان بيش و بيشتر لذت بردم. به انتظار خواندن شعري …
آوریل 11, 2008 در t 12:22 ب.ظ |
بخوان استاد . بخوان . بخوان كه اين روزها سپيد جرم است و سياه رسم روزگاران .
ممنون از لطفتان استاد . دلمان برايتان تنگ شده
كاش هواي آزاد قدري به دنبال ريه هاي ما بگردد
قربانت
يا حق
آوریل 11, 2008 در t 12:43 ب.ظ |
تجمع اعتراضی در مقابل سفارت امارات متحده عربی و بازداشت “بهرام آبتین”
آوریل 11, 2008 در t 7:27 ب.ظ |
به آگاهي مردم بزرگوار ايران مي رساند در تاريخ 22 فروردين ماه 1387 خورشيدي گروهي از جوانان ميهن پرست از سراسر كشور براي دفاع از تماميت سرزمين ايران در درياي پارس و نگهداشت جزيره هاي سه گانه ايراني ، برابر نمايندگي شيخ نشين ساختگي امارات در تهران و به دعوت كانون فرهنگي لر بختياري ايرانيان گردهم آمده اند. علت اين گردهمايي پاسخگويي به ادعاي پوچ اين شيخ نشين درباره جزاير سه گانه ايراني در درياي پارس بود در حاليكه پيشينه اين شيخ نشين از 37 سال فراتر نمي رود. اين گردهمايي كه با شور فراوان و بدون هرگونه جنجال و خشونت به پايان رسيد با اتفاق ناگوار به تلخي گراييد كه همانا دستگيري بهرام آبتين از ميهن پرستان دلاور ايل بختياري بود. مردم گرامي ايران زمين كجاي اين گيتي ميهن پرستي و پاس داشت از خاك جرم است. اگر چنين است پس خون جان باختگان ميهن اهورايي و بويژه جنگ هشت ساله چه ميشود. در پايان با فرياد بلند ميگوييم در راه پاسداشت مرزهاي ايران ايستاده ايم و در اين راه از پاي نخواهيم نشست.
چو ايران نباشد تن من مباد بدين بوم و بر زنده يك تن مباد
گروهي از فرزندان ايران بزرگ
آوریل 12, 2008 در t 6:00 ق.ظ |
زنده باد صدا و گفتوگو و ترانه
آوریل 12, 2008 در t 5:38 ب.ظ |
حرفهایش را نفهمیدم
مدتیست سکوت کرده
شاید زبان سکوت گویا تراست!
***********دنیا را بغل که گرفتیم
گفت هیچ کاریمان ندارد
گفت امن است
خوابمان که برد
..
بیدار که شدیم
دیدیم
آبستن تمام درد هایش شدیم.
آوریل 12, 2008 در t 5:40 ب.ظ |
……….بخوان
اگر چه صدایت زیبا نیست
ولی بودنت را
گواه است.
آوریل 13, 2008 در t 9:55 ق.ظ |
دلم برای تاجیکستان و دوستان تاجیکم تنگ شده …برای آجیلهای تاجیکی و سمبوسه هایش بیشتر…
آوریل 13, 2008 در t 9:56 ق.ظ |
راستی …ممنونم
آوریل 13, 2008 در t 10:31 ق.ظ |
بی کاروانْ کولی از آرزوهاش گفته … دعوتی به گفتن آرزوها ! رفیق …
نمی تونی در بری ! علیرضا ! دعوتی … پس بنویس … چشم به راه آرزوهاتم …
شاد زی
*****************************************
عليرضا:
راستاش ميخواهم در اين وبلاگ، تنها شعر بنويسم. همين شعر آخري، آرزوي من است يا ديگر شعرهايام. همينها را آرزوهاي من بدان!
آوریل 13, 2008 در t 11:54 ق.ظ |
به دیده منت …
باری
تو را به نوشتن آرزو دعوت نکردم ! چه ؛ می دانستم این روزهایت را حالی جز شعر نیست و من تو را بی شعر نمی خواهم … غرض از آرزو ؛ دواندن دست های مهربانت بر سپیدی کاغذ , برای سرودن شعر بود … و این مرا از هر ارمغانی خوش تر …
شاد باشی رفیق …
آوریل 14, 2008 در t 5:05 ق.ظ |
شاعر بخوان تازه ترین شعر سپیدت را تا شب نشده و سیاهی نیامده…