بدرود سرزمين خالهزادههاي مهربان! بدرود تا ديداري دوباره، اگر دست دهد! تاجيكها براي بدرقه ميگويند: “راه سپيد!” و در اين چند روزه، هركدامشان را كه ديدهام، همين را گفته است. دلام روشن باشد كه دختر خالهها و پسر خالههاي تاجيك، برايام سپيدي راه خواستهاند. پس با اين آرزوي خوب از سوي آنان و با همين دلخوشي، سرخوشانه ميروم. كدام “كولي” گاه رفتن و كوچ و دلكندن، با اشك و آه و ناله رفته است كه من؟
گله از روزگار و آه و ناله را دوست ندارم. پيشينيان هم گفتهاند كه اشك و آه، گاه سفر يا پشت سر مسافر، شگون ندارد؛ پس خودم هم بدشگوني نميكنم. از سوي ديگر، سرخوشي براي كولي، شايد گونهاي درمان است. پشت اين سرخوشي، دردي هم اگر هست كه هست، درماناش تنها همين سرخوشي كوليانه است و رفتن و رفتن و بازهم رفتن. درد خستگي پاها، نميگذارد دردهاي انبار شده در دل، آوار شود و از پاي درآورد كولي را. كولي اگر هم دل ببندد به كسي يا جايي، ميداند دير يا زود، نه اينكه خودش بخواهد دل بكند؛ كه دلاش را چون خيمهاش ازجا ميكنند!
درست يك سال پيش بود كه دل بهناچار از سرزمين مادري كنده شد؛ راه افتادم و افسار دل را رها كردم تا رسيد به سرزميني كه زمين خالهزادهها بود. حالا هم از روي ناگزيري كاري، چند ماه در جاي ديگري خواهم بود و پس از آن را ديگر خودم هم نميدانم كه كجا!
بيشتر اگر بخواهم از اين درددلها بنويسم، ميشود همان گله از روزگار يا آه و نالهي پشت سر مسافر كه شگون ندارد. پس، بسميكنم و تنها ميماند سپاس و ستايش براي تاجيكان و غزل “ترانه” را هم كه بسياري اينجا شنيدهاند و آنجا خواندهاند ؛ با صداي خودم، پيشكش ميكنم به پيشگاه دختر خالهها و پسر خالههاي تاجيك مهربانام؛ كه ميدانم غزل دوست دارند.
راستي؛ نهتنها آن دوست تاجيك كه اجازه ميخواست براي اينكه يكي از خوانندگان آنجا روي اين شعر آهنگ بگذارد و بخواند، بلكه هركدام از ديگر خوانندگان يا آهنگسازان تاجيك نيز از سوي من اجازه خواهند داشت. اين شعر از آنِ همهي تاجيكان است؛ “من و هيچ و همين غزلواره”. سخن پاياني اينكه؛ بدرود، سرخوشانه و كوليوار، با ترانه!
ترانه
دلام امشب ترانه ميخواهد
غزل عاشقانه ميخواهد
دلام امشب بهانه ميگيرد
عشق را بيبهانه ميخواهد
يك پرنده كنار پنجرهات
آمده آبودانه ميخواهد
آن مسافر كه خسته و تنها
همسفر تا كرانه ميخواهد
مرد آوازهخوان كولي مست
يك “بفرما به خانه” ميخواهد
يك نفر سيب سرخ آورده
بوسهي نوبرانه ميخواهد
در نگاهات نگفته ميخوانم
عاشقي را نشانه ميخواهد
من و هيچ و همين غزلواره
و دلي كه ترانه ميخواهد.
ژوئن 7, 2008 در t 8:11 ق.ظ |
علیرضا جان اولین باره که به وبلاگت سر میزنم…و اولین مطلبی بود که ازت خوندم ..ولی اونقدر زیبا بود و دلنشین که کولی وار و ترانه خوان چندین بار خوندم…شاد زی و نویسا باش ، راهت سپید…
با اجازه لینکتو میذارم جزه پیوندام….
ژوئن 7, 2008 در t 8:15 ق.ظ |
سلام یادم نمیاد وبلاگتون رو زیارت کرده باشم و خواستم عرض کنم به وردپرس خوش اومدی.
ضمناً تیتر روی هدرتون چندان از لحاظ نوشتاری با مفهوم نیست و شاید بنوعی غلط باشه ” جسارت منو می بخشید “
ژوئن 7, 2008 در t 8:18 ق.ظ |
سلام
غزل قشنگی بود و مخصوصا با صدای خودت بسیار قشنگ تر
حالا برنامه چیه؟ میخوای برگردی اینجا؟
ژوئن 7, 2008 در t 10:19 ق.ظ |
سلام..چقدر صمیمی و ساده و مهربون بود..و همینطور صداتون..
ژوئن 7, 2008 در t 11:56 ق.ظ |
علیرضا جان را “هرکجا هست خدایا به سلامت دارش”.
امیدوارم هرچه زودتر در ایران ببینمت، هم شهریِ هم وطنِ هم سایه ی عزیز.
ژوئن 7, 2008 در t 6:24 ب.ظ |
راه سپيد جناب كرماني عزيز…
من و هيچ و همين غزلواره
و دلي كه ترانه ميخواهد.
كاش ترانه اش تا به گوش ما هم برسد روزي…
سفرتان خوش.
ژوئن 8, 2008 در t 2:53 ق.ظ |
………………………………………
………………………………………
………………………………………
…………………………….خدا نگهدار
ژوئن 8, 2008 در t 5:46 ق.ظ |
سفري كه نبوده
نرفتهاي؛
خواب ميبينم خواب ديدهام
رفتن تو را.
ژوئن 8, 2008 در t 6:05 ق.ظ |
يك پرنده كنار پنجرهات
آمده آبودانه ميخواهد
در نبودت کی آبودانه بهش میده؟
ژوئن 8, 2008 در t 6:13 ق.ظ |
آن مسافر كه خسته و تنها
همسفر تا كرانه ميخواهد
اون مسافر که تو نیستی؟تو که هرگزخسته نمیشی !
توخسته نشو همسفر تا کرانه همراهته..
پر حرفیهامو ببخش, دلتنگم..
ژوئن 8, 2008 در t 8:34 ق.ظ |
امیدوارم مثل کولیها ، در این سفرهای گاه به گاه ، نشستن کنار شعله های آتش هم فراموش نشود.
میدانم که به دامان میهن اسلامی برنمی گردید. هر جا هستید ، به سلامت.
ژوئن 8, 2008 در t 8:49 ق.ظ |
چه جالب دوست جدیدم ! شما تاجیک هستید ؟
بسیار زیبا می نویسید. ممنونم و خوب باشید
ژوئن 8, 2008 در t 8:53 ق.ظ |
من هم وبلاگ دارم.
ژوئن 8, 2008 در t 7:28 ب.ظ |
خوشا به حال پرندگان و خوشا به حال شما که آزادید و آزاده. سفر بی خطر و راه سپید.
ژوئن 8, 2008 در t 7:31 ب.ظ |
سلام
مثل همیشه زیبا بود ای کاش ما هم هنر شما رو داشتیم
هرکجا هستی شاد باشی
ژوئن 9, 2008 در t 12:18 ق.ظ |
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد…
ژوئن 9, 2008 در t 7:39 ق.ظ |
ممنونم. من بعد از خوندن کامل وبلاگتون بر می گردم.
در ضمن من در لینکهای شما به دوستانم برخورد کردم و…
راستی سارا همین میچکاست
ژوئن 9, 2008 در t 8:28 ق.ظ |
Durud oqoi Kirmonii giromi, bisyor ghazali zebo navishted va khele shirin khonded. Bisyor khusham omad. Afsus ki az Tojikiston meraved. Vale darhoi in sarzamin ki vatani Shumo niz hast, hamesha ba rui Shumo boz ast. Bo umede ki boz Shumoro dar Tojikiston bubinem
Hej shodi nest andar in jahon
Bartar az didori rui duston
Hej talkhi nest dar dil talkhtar
Az firoqi dustoni purhunar
(Rudaki)
ژوئن 9, 2008 در t 9:36 ق.ظ |
راه ات سپید…
هماره سپید…
باقی بقای تو.
ژوئن 9, 2008 در t 10:33 ق.ظ |
کاش راهت به دریا برسد…
ژوئن 11, 2008 در t 4:20 ق.ظ |
هر شب دلم ترانه مي خواهد! هر شب دلم بهانه مي گيرد! ميليونها پرنده ميبينم كه آب و دانه مي خواهند!كه آفتاب را مي خواهند! كه آزادي را ميخواهند!مسافران خسته و تنهايي مي بينم كه چشم به افق دوخته اند تا بلكه به آنان بگويند “به فرما خانه ”
خيلي زيبا و پر محتوا بود عليرضا
سفر خوش عزيز! هر كجا هستي به سلامت و خوشي! ايام به دلتان عزيز
ژوئن 11, 2008 در t 8:01 ق.ظ |
دلم برایت تنگ شده بود صدایت را شنیدم تنگ تر شد. همیشه گم باش و پیدا که از سایه ها آفتابی تری
ژوئن 11, 2008 در t 9:25 ق.ظ |
با چند طرح به روزم…
ژوئن 12, 2008 در t 5:39 ب.ظ |
سرخوشانه ؟ کولی وار ؟
علی رضا !!!
ژوئن 12, 2008 در t 11:47 ب.ظ |
فقط ميتوانم منم مثل محمد بگويم دلم تنگتر شد. آرزوي خوبترينها را دارم.
در مورد حجاب پادشاه هم، به روي چشم. به زودي!
ژوئن 15, 2008 در t 12:07 ب.ظ |
باخبر بودم كه رفتني هستي. از اينجا نمي دانم چه چيزي برايت بدرقهي راه كنم.
فقط اينكه دوستت دارم .
ژوئن 17, 2008 در t 10:34 ق.ظ |
طولاني نوشتم كه لباسي باشد براي پادشاه لختم!
به روزم
ژوئن 17, 2008 در t 3:23 ب.ظ |
و جاده ای که انتهایش رنگین کمان است و آنجا همه چیز زیباست .
کاش روزی همگی مسافر این جاده باشیم .
و به روزم با حرف هایی کهنه .
ژوئن 18, 2008 در t 6:17 ب.ظ |
درود بر عليرضاي عزيز
ژوئن 19, 2008 در t 8:46 ق.ظ |
لطفا” ایمیلتون رو برام بفرستید. شعر زیبایی بود. برای ساختن آهنگ به روی شعر اجازه می خواهد! سپاس
ژوئن 21, 2008 در t 8:32 ق.ظ |
اميددارم به سلامت فرود آيي
در زمينِ “آن چه كه ميخواهي”!
ژوئن 22, 2008 در t 6:29 ب.ظ |
همه حدیث سکندر بدان بزرگ شده است, که دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر
سپتامبر 5, 2008 در t 7:05 ب.ظ |
سلام دوست عزیز
اگه میشه یک شماره تماس به من بدید
درضمن به وبلاگ تازه تاسیس منم برید و نظر بدید
ایمیلم را واسه شما نوشتم