شب آبي* در كارلوويواري
از پلهها بالا رفتم
سايهاي به پيشباز من آمد:
«يوسف چاپِك».
سايههاي ديگر را هم معرفي كرد؛
«اميل فيللا» بود؛
«بوهوميل كافكا»؛
«يان شتورسا»؛
«اولدريخ كرهارت»؛
«يان پريسلر»
و خيليهاي ديگر.
«برايمان شعر هم خواهي خواند؟»
سايهها يكصدا پرسيدند.
چه كسي به آنها گفته بود؟
شايد…
از در كه تو رفتم
يكي از آن سه زن
كارمندان گالري را ميگويم؛
يكيشان پرسيد:
چهكارهاي؟
نه…
شايد هم سايهها خودشان ميدانستند
تازه!
در آن سرما
مگر چه كسي به سرش مي زد برود به ديدن «گالري هنر كارلوويواري»؟
«گابريلا»!
نبودي كه ببيني!
نبودي كه ببيني؛ گابريلا!
همهي شعرهايام را خواندم برايشان
حتا شعرهايي كه
خودم نميدانم كي نوشتهام!
حالا هم هيچكدام بهيادم نيست.
سايهها،
سايهها؛
نقاشيها و مجسمههاشان را كنده بودند از جا
روي دست گرفته بودند وُ
با هم چرخ زديم وُ
چرخ زديم وُ
چرخيديم
چه محشري بود گابريلا!
من كه مثلن زندهام
آنها كه مثلن مرده بودند
خوانديم و زديم و رقصيديم
تا شب شد.
نبودي كه ببيني!
رفته بودي
با آن فلوت سحرآميز
تنها بماني تا شب؛
قرار بود غوغا بهپا كني.
يان!
اميل!
يوسف!
بچهها!
همه مهمان من!
سرِشب بود
كه بيرون زديم
خيابان را روي سرمان گذاشته بوديم
بسكه زديم وُ
خوانديم وُ
رقصيديم.
اما هيجكدام از عابران
هيچكس
چيزي نديد و چيزي نشنيد.
چرا پنهان كرده بودي خودت را پشت سر نوازندههاي ديگر؟
ديدي؟
رديف آخر نشسته بودم
با مهمانهاي خودم؛
آخر كار
ما هم از جا برخاستيم وُ برايتان دست زديم
عالي بوديد؛
تو،
«تانيا»
و همهي نوازندگان «اركستر سمفوني كارلوويواري».
خسته بودي؛
زود رفتي خانه
تا تنها بماني
بازهم
با فلوت سحرآميز!
نبودي و نديدي
نبودي كه ببيني؛
رفتم
به مهماني سايهها
باز هم!
عليرضا كرماني
————————————————————
* نام يكي از نقاشيهاي «يوسف چاپك» (Josef Čapek 1887 – 1942).
فوریه 5, 2010 در 3:17 ب.ظ. |
سلام علیرضا جان.
امیدوارم خوب باشی و شادمان. از شعرت لذت بردم پس از مدتها .
پاینده شاعر.
علی عبداللهی
فوریه 6, 2010 در 3:15 ب.ظ. |
درود بر شما
شعر بسیار زیبا با تصاویر واضح وتاثیر گذاری بود.
لطفن به وبلاگ من هم سر بزنید و درباره شعرها ومقلاتم نظر بدهید. البته من وبلاگ شما را لینک کرده ام.
با تشکر