من؟ عليرضا هستم؛ همين!
بايد بنويسم دربارهي خودم؟ شايد! پس؛ “عليرضا” هستم، “كرماني”.
آميختهيي از خون مردمان جايهاي گوناگون ايران در رگهام؛ ترك و بلوچ و پارس؛ مادر پدرم، ترك تبريزي بوده است كه در كرمان آرميده و مادر خودم، بلوچ است؛ زني از تيرهي “نارويي” و پدرم، از كرمان؛ اگر چه، براي هميشه سپرديماش به خاك بلوچستان؛ زاهدان. در بدرقهاش هم آن اندازه مردمان از پارس و بلوچ آمده بودند كه كسي نميتوانست دريابد اينكه اينگونه روي دست ميبرندش، شيعه بوده است يا سني و بلوچ بوده است يا پارس؛ كه خودش بهگفتهي خودش، مردمدار بود و مردمداري را از ويژگيهاي ايرانيبودن ميدانست. اينها را هم نوشتم تا براي خودم يادآوري باشد و آنگونه باشم اگر بتوانم.
كودكي و نوجواني و جواني را هم در كرمان و بلوچستان گذراندهام، در زاهدان و كرمان درس خواندهام و شرق و جنوبشرق ايران و افزون بر آن، سرتاسر افغانستان را از هرات گرفته تا فراه و نيمروز و قندهار و غزني و كابل و كوهستان و پنجشير، از نزديك و مانند كف دستام ميشناسم و ناگفته نيست كه تاجيكستان را هم.
راستي؛ در دبيرستان، در رشتهي “ادبي” (ميگويند نظام قديمِ) و در دانشگاه، “زبان و ادبيات فارسي” خواندهام.
ايرانيها، افغانها و تاجيكان، همه را بهيك اندازه دوست دارم؛ گيلك و مازني و خراساني و ترك و تركمن و لر بختياري و لر خرمآبادي و بلوچ و سيستاني و عرب خوزستاني و پشتون و هزاره و هراتي و تاجيك سغدي ، ختلاني يا از بدخشان؛ بينگاه به ديگرگونگيهايي كه شايد خودشان با ديگري ببينند.
درپي ايران بزرگ نيستم ؛ كه برهمزدن مرزها كار من نيست؛ اما براي برداشتن ديوار ميان دلها، هر كاري بتوانم، ميكنم. خودم را از سرزمين مادري راندهام و تاجيكستان و افغانستان را هم “خانهي خاله” ميدانم؛ خودم خانهاي ندارم.
پس بهتر است كه بگويم؛ انسانها را دوست دارم، ايران را ميخواهم و از روي ناچاري، همهي زمين خانهي من است!
شعر، براي من، كار دل است. روزنامهنگاري هم برايام كار گِل نيست كه ميكوشم از اين راه نان بخورم؛ هرچند همواره براي يافتن كاري كه ميتوانم بكنم، به هر دري زدهام و ميزنم و خواهم زد تا ناني به كف آرم و به غفلت نخورم؛ يعني شعر بنويسم.
شعر هم خواهم گفت و نوشت تا زندهام. چاپ كتاب شعر؟ نخواستهام، به هزار بهانه براي خودم،شايد وقتي ديگر! بگذاريد كمي بيشتر گرد و خاكها بخوابد؛ آنگاه اگر هنوز بودم…
سياست؟ گريزي هست؟ ميخواهي خودت باشي و نميخواهند؛ به زبان بيزباني ميگويند با ما باش يا نباش؛ در خانهي كهن مادري نشستهاي و درماندهات ميكنند تا بروي و همين يك وجب جا را هم ميخواهند؛ خوب، چه ميكني؟ اينها كه تا اينجا و در اينجا نوشتهام، يك كار سياسيست؟ نميدانم؛ شايد و اگر هست، گونهاي بدون خونريزي.
آنچه ميدانم و تا آنجا كه خودم را ميشناسم؛ تنها خواستهام و ميخواهم خودم باشم؛ هر چه هستم، همين و براي اينكه عليرضا باشم، پاي فشردهام و باز هم پايداري ميكنم؛ براي عليرضا بودن!
فوریه 4, 2008 در t 11:46 ق.ظ |
نثر زيبايت را خواندم… گاهي شعر بود…
خودت را هم بسيار دوست دارم كه شاعري و انسان… و عليرضا… و همين!!!
فوریه 7, 2008 در t 6:09 ب.ظ |
alireza bashid ke zibast .ghabl az didane site fekr kardam besyar javanid na be dalile na pokhteh gi be hosneh zendeh budane sheretan. alirezaye kocholoey ra dar saliyane door dar kerman mishnakhatam ke barayam besyar aziz bud va emrooz digar dar bineeh ma nist ba hoosh tarin bache ey bud ke dideh budam. moalemeh zabane englisiye madaresh budam harchand ke khodam ham 13 salam bishtar nabud va in bache az tarze zang zadane man mara mishnakht. khoshhalam ke ba yek alirezaye digar ham ke dar kodaki keraman budeh ast ashena shodam. va omid zendhe mandan va be hamin goneh pouya budan baryaetan daram . movafagh bashid.
suzan
فوریه 12, 2008 در t 10:22 ب.ظ |
علیرضا! همین. و همین های بزرگ تری که نگفتی و شاید در کوچه پس کوچه های هفت تیر و کریم خان بسیاری صدای ناگفته هایت را شنیدند و آن ها هم نگفتند دیگر چیزی جز همین. دلم تنگ شده است برای تان.
فوریه 18, 2008 در t 9:31 ق.ظ |
سلام عليرضا جان خيلي خوشحالم كه هميشه مي نويسي و به فكر اين شاگرد كوچكت هم هستي . هميشه سراغت را از حسين مي گيرم.
موفق باشي و هميشه پركار و سلامت.
فوریه 19, 2008 در t 11:41 ق.ظ |
سلام عليرضاي عزيز و دوستداشتني
نگو عليرضا هستم همين ،كه ما ميدانيم كه تو كيستي؟ حداقل اگر تا به حال نميدانستيم اكنون كه از پيشمان رفتي فهميديم. و مطمئن باش كه پا جاي پاي پدر گذاشنهاي همانگونه كه هميشه از ايشان تعريف ميكردهايد خونگرم ومردمدار.
خيلي دوستتون دارم
آوریل 23, 2008 در t 2:28 ق.ظ |
درپي ايران بزرگ نيستم ؛ كه برهمزدن مرزها كار من نيست؛ اما براي برداشتن ديوار ميان دلها، هر كاري بتوانم، ميكنم.
iman avordam
mamnoonam
آوریل 29, 2008 در t 8:05 ق.ظ |
ما راویان قصه های شاد و شیرینیم .قصه های بیشه انبوه . پشتش کوه . پایش نهر . قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر…
سپتامبر 23, 2008 در t 2:38 ق.ظ |
تو از اینجا رونده شدی؟
خب بگو ببینم روزاتو چه جوری می گذرونی؟
با دلت چه جوری تا می کنی؟
وقتی می گی برم خونه کجا می ری؟
اگه دروغ نمی گی به من هم بگو.من هم از اینجا رونده شدم هم از اونجا
ژانویه 12, 2009 در t 8:11 ق.ظ |
سلام:
من یه دوست خیلی مهربان و خوش اخلاقی دارم که همنام شماست. او را می شناسید؟من را چطور؟
در هر حال موفق باشی.
ژوئن 19, 2009 در t 7:57 ب.ظ |
سلام؛
نشد خاموش برم از این صفحه. چرا؟ نمیدونم. اولین بار بود که به این صفحه اومدم و در همین اولین بار هم به دل نشست این معرفینامه
همین قدر بگم چه قدر خوش به حالتون هست که برای علیرضا بودن پایداری میکنید.