Archive for the ‘زمزمه با نسيم’ Category

سرخوشانه و كولي‌وار با ترانه؛ بدرود تاجيكستان!

ژوئن 7, 2008

بدرود سرزمين خاله‌زاده‌هاي مهربان! بدرود تا ديداري دوباره، اگر دست دهد!  تاجيك‌ها براي بدرقه مي‌گويند: “راه سپيد!” و در اين چند روزه، هركدام‌شان را كه ديده‌ام، همين را گفته است. دل‌ام روشن باشد كه دختر خاله‌ها و پسر خاله‌هاي تاجيك‌، براي‌ام سپيدي راه خواسته‌اند. پس با اين آرزوي خوب از سوي آنان و با همين دل‌خوشي، سرخوشانه مي‌روم. كدام “كولي” گاه رفتن و كوچ و دل‌كندن، با اشك و آه و ناله رفته است كه من؟

گله از روزگار و آه و ناله را دوست ندارم. پيشينيان هم گفته‌اند كه اشك و آه، گاه سفر يا پشت سر مسافر، شگون ندارد؛ پس خودم هم بدشگوني نمي‌كنم. از سوي ديگر، سرخوشي براي كولي، شايد گونه‌اي درمان است. پشت اين سرخوشي، دردي هم اگر هست كه هست، درمان‌اش تنها همين سرخوشي كوليانه است و رفتن و رفتن و بازهم رفتن. درد خستگي پاها، نمي‌گذارد دردهاي انبار شده در دل، آوار شود و از پاي درآورد كولي را. كولي اگر هم دل ببندد به كسي يا جايي، مي‌داند دير يا زود، نه اين‌كه خودش بخواهد دل بكند؛ كه دل‌اش را چون خيمه‌اش ازجا مي‌كنند!

درست يك سال پيش بود كه دل‌ به‌ناچار از سرزمين مادري كنده شد؛ راه افتادم و افسار دل را رها كردم تا رسيد به سرزميني كه زمين خاله‌زاده‌ها بود. حالا هم از روي ناگزيري كاري، چند ماه در جاي ديگري خواهم بود و پس از آن را ديگر خودم هم نمي‌دانم كه كجا! 

بيش‌تر اگر بخواهم از اين درددل‌ها بنويسم، مي‌شود همان گله از روزگار يا آه و ناله‌ي پشت سر مسافر كه شگون ندارد. پس، بس‌مي‌كنم و تنها مي‌ماند سپاس و ستايش براي تاجيكان و غزل “ترانه” را هم كه بسياري اين‌جا شنيده‌اند و آن‌جا خوانده‌اند ؛ با صداي خودم، پيشكش مي‌كنم به پيشگاه دختر خاله‌ها و پسر خاله‌هاي تاجيك مهربان‌ام؛ كه مي‌دانم غزل دوست دارند.

 

راستي؛ نه‌تنها آن دوست تاجيك كه اجازه مي‌خواست براي اين‌كه يكي از خوانندگان آن‌جا روي اين شعر آهنگ بگذارد و بخواند، بلكه هركدام از ديگر خوانندگان يا آهنگسازان تاجيك نيز از سوي من اجازه خواهند داشت.  اين شعر از آنِ همه‌ي تاجيكان است؛ “من و هيچ و همين غزل‌واره”. سخن پاياني اين‌كه؛ بدرود، سرخوشانه و كولي‌وار، با ترانه!

 

(بشنويد Бишнавед)

 

ترانه

  

دل‌ام امشب ترانه مي‌خواهد

غزل عاشقانه مي‌خواهد

دل‌ام امشب بهانه مي‌گيرد

عشق را بي‌بهانه مي‌خواهد

يك پرنده كنار پنجره‌ات

آمده آب‌و‌دانه مي‌خواهد

آن مسافر كه خسته و تنها

هم‌سفر تا كرانه مي‌خواهد

مرد آوازه‌خوان كولي مست

يك “بفرما به خانه” مي‌خواهد

يك نفر سيب سرخ آورده

بوسه‌ي نوبرانه مي‌خواهد

در نگاه‌ات نگفته مي‌خوانم

عاشقي را نشانه مي‌خواهد

من و هيچ و همين غزل‌واره

و دلي كه ترانه مي‌خواهد. 

  

زمستان

فوریه 10, 2008

از خانه‌اي كه خوان شتا، پر ز يخچه‌ است

در آه سرد حنجره، آهنگ عيد نيست

با سوز نبض‌ها بيا با سبزه‌ها بيا

برف سپيد، قاصد بخت سپيد نيست 

(شعر تازه‌اي از گلرخسار صفي، شاعر برجسته‌ي تاجيك)  

دو روز پيش، رفته بودم  اتحاديه‌ي نويسندگان تاجيكستان. بزرگداشت “گلچهره سليماني” بود؛ شاعر خوب و روان‌گوي كودكان كه چند سال پيش درگذشته است؛ نكوداشت هشتادمين زادروزش را برگزار مي‌كردند.

نزديك به پايان برنامه‌ بود كه از جا بلند شدم تا بروم، خانم گلرخسار اشاره كرد كه بيا و اين‌جا بنشين و بعد درحالي‌‌كه آخرين سخنراني هنوز در ميانه بود، گفت: “دو بيت تازه دارم؛ مال تو!”خواند و يادداشت كردم و زدم بيرون كه “پر ز يخچه” بود!

يعني چه؟ خوب،  پياده‌روهاي يخ‌زده‌ي شهر دوشنبه؛ اين روزها، بيش‌تر به “پيست اسكيت” يا “پاتيناژ روي يخ” مي‌ماند تا پياده رو.

گمان كنم دوست خوب شاعر من، “محمد آشور” كه اينك همه‌ي بار “ماه و هور” را به‌تنهايي به‌دوش مي‌كشد، زير لب مي‌گويد: “اين‌ها به‌كنار! چرا شعر خانم گلرخسار را نفرستادي براي ماه و هور؟”

راست‌اش؛ ديدم اين شعر، با حال‌و‌هواي نزار و بيمار اين روزهاي تاجيكستان بيش‌تر مي‌خواند و به همين بهانه، مي‌توانم چند كلمه‌اي هم از تاجيكستان بگويم.

از تاجيكستان؟ خوب، برق جيره‌بندي شده است؛ ۵ ساعت در روز برق داريم و  ۵ ساعت هم در شب و تازه در اين ميان، پنجاه بار هم مي‌رود و مي‌آيد و اين يعني كار و زندگي تعطيل!

زندگي هم؟ نمي‌دانيد نوزادان و كودكان در اين روزها چه سختي مي‌كشند؛ اين‌جا گرماي خانه‌ها و آشپزي تنها با برق مي‌شود  و از گرماي خانه‌هاي شما در ايران، در اين‌جا خبري نيست؛ گيريم چند روزي گاز نداشته‌ايد.

در شهر و روستا، از ساعت ده شب كه برابر برنامه، برق مي‌رود، تا ساعت پنج بامداد كه مي‌آيد، خانه و خوان “پر ز يخچه” مي‌شود و پير و جوان، همه از سرما مي‌لرزند و روشن است كه گذران اين لحظه‌ها براي خردسالان، سخت‌تر است.

همه‌ي اين‌ها را هم گفتم تا بدانيد چرا گلرخسار از خانه‌ي زمستاني مي‌گويد كه در سفره‌اش، تنها تكه‌هاي يخ پيدا مي‌شود و چرا در حنجره‌ي يخ‌زده‌اش آهنگ عيد نيست و چرا برف سپيد را شگون بخت سپيد نمي‌داند و چرا…

راستي؛ از خانم گلرخسار كه مي‌داند دل‌نگران تاجيك‌ها و تاجيكستان هستم و شايد از همين روي، شعرش را به من بخشيد، سپاس‌گزارم و از محمد آشور هم بايد پوزش بخواهم و بگويم؛ چشم، شعر را با صداي شاعر، براي ماه و هور هم خواهم فرستاد.

به آن دوست خوب ديگر هم كه هي پيام مي‌گذارد كه شعر تازه‌ي خودت؛ بگويم‌ كه يك شعر سپيد تازه دارم؛ آن را بگذاريد نخست محمد آقاي آشور بگذارد روي ماه و هور و سپس آن را اين‌جا هم خواهيد خواند. 

 بخت همه‌ي شما سپيد!